ایلتای جونم




دنیا - موفقیت - خوشبختی
دلتنگ کسی هستی که نیست!!!
حوصله کسی را نداری که هست!!!!!
خوشبختی یعنی اینکه خداوند آنقدر عزیزت کند که مایه
آرامش دیگری شوی
سلام به همه ی دوستای گلم
همیشه برقرار باشید
این انتصابات شد بلای جون همه
به زور تونستم صفحه رو باز کنم!!!
متاسفم واسه خودم!!!
امیدوارم حال همگی خوب باشه
خواهشا منو بی خبر ندارین!!!
*************************************************************************
بغض هاي كال من، چرا چنين؟
گريه هاي لال من، چرا چنين؟
جزر و مد يال آبي ام چه شد؟
اهتزاز بال من، چرا چنين؟
رنگ بال هاي خواب من پريد
خامي خيال من، چرا چنين؟
آبگينه تاب حيرتم نداشت
حيرت زلال من، چرا چنين؟
دل مجال پايمال درد بود
تنگ شد مجال من، چرا چنين؟
خشك و خالي و پريده لب دلم
كاسه ي سفال من، چرا چنين؟
داغ تازه ي تو، داغ كاغذي
داغ دير سال من، چرا چنين؟
هر چه و همه تمام مال تو
هيچ و هيچ مال من، چرا چنين؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟
روز و ماه و سال من، چرا چنين؟
در گذشته، سرگذشتم اين نبود
حال، شرح حال من، چرا چنين؟
نسل اعتراض انقراض يافت
حيف شد زوال من چرا چنين؟
اي چرا و اي چگونه ي عزيز
جرئت سؤال من، چرا چنين؟
قیصر امین پور

باید جهان را تازه دید
رفت و به فرداها رسید
برای یک آغاز نو
نباید انتظار کشید
الان خواستم بعد عمری کامنت بذارم و بلگفا حالمو گرفت!اینترنتمون کماکان قط بید!!!!
نتایج ارشد اومد و من بازم روزانه قبول نمی شم!!!![]()
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد
!
از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است.
انار

وقتی که در قلب اناری زندگی می کردم صدای دانه ای را شنیدم که می گفت:«در آینده درخت بلندی خواهم شد که باد در میان شاخه هایم آواز خواهد خواند و خورشید روی برگهایم خواهد رقصید و من در گذر فصل ها نیرومندتر و زیباتر خواهم شد!»
دانه ی دیگری گفت:«ای رفیق !چقدر نادانی!زمانی که من مانند تو کوچک بودم چنین خیالاتی در سر میپروراندم. اما پس از اینکه قادر به سنجش همه چیز با معیار عقل شدم دریافتم که همه ی آرزوها و رویاهایم بیهوده بوده است.»
سومین دانه گفت:«اما من چیزی در خودمان نمی بینم که چنین آینده ی بزرگی را پیشگویی کند.»
دانه ی چهارم گفت:«اگر آینده ی ما بهتر از امروز نباشد پس زندگی بیهوده ای خواهیم داشت.»
پنجمین دانه گفت:«چرا بر سر آینده ای که هنوز نیامده است مجادله کنیم در حالی که نمی دانیم امروز چه خواهد شد!»
ششمین دانه گفت:«تا ابد همین گونه باقی خواهیم ماند.»
هفتمین دانه گفت:«من آینده را به روشنی می بینم اما نمی دانم چگونه آن را بیان کنم.»
سپس دانه ی هشتم نهم دهم و دیگر دانه ها نیز به سخن در آمدند و بدلیل صداهای بسیار دیگر
نتوانستم چیزی بفهمم.پس در همان روز انار را ترک کردم و در درون «به» ساکن شدم!جایی که دانه هایش کم است و در سکوت و آرامش زندگی می کنند!
ازکتاب پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
******
۱۷ فروردین تولد لاگم بوده!با دو روز تاخیر تولدش مبارک!!!